تبليغاتX
با هم تا همیشه

با هم تا همیشه

کاش میشد...

 

 



کاش می شد ذره ای از تو را بر نفیس ترین کاغذ دنیا نوشت.

کاش می شد باور تو را در قاب خالی باری به هر جهت ، رویاند.

کاش می شد دستها را به رسم دعا بلند کرد و فقط عشق نوشید.

کاش می شد فقط من بودم و تو بودی و همه مردم دنیا و دشتهای مهربانی

کاش می شد که جنگ در انتظار میدانی برای خودنمایی می پوسید.و قصه لیلی هزاران باره تکرارمی شد.

کاش می شد در بیغوله تنهایی زمین ، کنار آتش شب نشینی هایمان قصه گویی بود که پیوسته ، فقط از تو می گفت ، فقط از تو می گفت ، فقط از تو می گفت

 

پ.ن:عزیزم مسافرت این روز شمار برگشتش   ۱۱روز ما نده

 

 

 

     ۲۸روز ما نده به وا لنتاین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط رضا 

موش

خيلي و قتها فكر مي كنيم ز ند گيمان تمام شده است و اين ديگر آخر راه است و بر اي خو د پيش داو ر يهائي دار يم و آنقدر نا اميد مي شو يم كه حتي ممكن است بخو اهيم دست از ز ند گي زجر گو نه اي كه در و اقع روزمر گيمان است بشو ئيم داستان ز ير مي تو اند قصه اي بر اي همه ما باشد كه با قضاو تهاي عجو لانه و تصميم گيريهاي ز و د هنگام و كو چك كر دن بي جاي دنيا و آرزو ها و اهدافمان زند گي را بر خو د و اطرافيانمان سخت مي كنيم اميدو ارم با خو اند ن اين داستان نگاه تاز ه اي به ز ند گي كه عشق و شادي و اميد وايمان است و هر دم آن مي تو اند لحظه هاي پر از معجزه را را نصيب ما كند داشته و از آن لذ ت ببر يد


موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا
ببيند اين همه سروصدا براي چيست .
مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسيده بود و بسته اي
با خود آورده بود و زنش با خوشحالي
مشغول باز
كردن بسته بود .موش لب هايش را
ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي
حسابي باشد
.‍اما همين كه بسته را باز كردند ،
از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛
چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .موش
با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر
جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش
آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد . ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ،صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود . موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد .سرانجام ، موش نااميد ازهمه جا به سوراخ خودش برگشت و دراين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ،چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ،صداي شديد به هم خوردن چيزي درخانه پيچيد .زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا ميكرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را دراين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ،حال وي بهتر شد.اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش راهم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها مي گذشت وحال زن مزرعه دار هر روز بدتر ميشد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت وخبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند.بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيندحالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر ميكرد كه كاري به كار تله موش نداشتند !

 

 

پ.ن:عزیزم مسافرت این روز شمار برگشتش   ۱۲روز ما نده

 

 

 

     ۲۹روز ما نده به وا لنتاین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط رضا 

عشق ۱۵ سانتی!

 

عقاید نوکانتی از آن من

شقایق نورماندی از آن تو

حلاوت و بی صبری از آن من

عشق ۱۵ سانتی از آن تو

ماکارونی , تمبر هندی از آن ما

خیابان شهید قندی از آن ما

قبری که بهش می خندی از آن ما

زکاوت و رندی از آن ما

عقاید نوکانتی از آن من

شقایق نورماندی از آن تو

ز سفره چه می جویی حاتم من؟

با خودت چه می گویی خاتم من؟

دیگه واسه چی می جویی ماتم من؟

بابا تو چه پر رویی خاتم من

اسبتو کجا می بندی بوبوی من؟

به چی تو دل می خندی کوبوی من؟

آقا به مویی بندی سرور من

خانم به چی پابندی؟ شرور من

کوکوی دو شب مانده از آن ما

کپی پدر خوانده از آن ما

خلقت ناخوانده از آن ما

دولت شرمنده از آن ما

کلفتی پرونده از آن ما

ملی پوش بازنده از آن ما

انتقاد سازنده از آن ما

شاید که آینده از آن ما

حلاوت و بی صبری از آن من

هرچی تو دلت خواندی از آن تو

 

پ.ن :عشق 15 سانتي يعني همون گل شقايق نورماندي

 

پ.ن:عزیزم مسافرت این روز شمار برگشتش   ۱۲روز ما نده

 

 

 

     ۲۹روز ما نده به وا لنتاین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 6:46 قبل از ظهر  توسط رضا